تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره می کنی و مسخرش میکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
سلام دوستای گلم ببخشید من یه چند ماهی نتونستم بیام اما الان اومدم که تا میتونم براتون مطلب بذارم.

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،  وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است، وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم... وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...  و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم... بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم.. بی تفاوت می گذرد...

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و
اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می
دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۸ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

درد تنهایی کشیدن مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی...! و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام... تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان دیوانه خود خواه بی‌ احساس....... نمیــــــــفروشــــــــــم​..!

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۸ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
امشب آرام نشستم...
زل زدم به دیوار...
غرق شدم تو یه سری فکـــر...
شایدم رویـــا نمی دونم ...
تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده
....
به همین سادگی !!!
 
 


تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat
 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که
:
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش
مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام
بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا
فردا بود...!