تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و
اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می
دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۸ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

درد تنهایی کشیدن مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی...! و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام... تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان دیوانه خود خواه بی‌ احساس....... نمیــــــــفروشــــــــــم​..!

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۸ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
امشب آرام نشستم...
زل زدم به دیوار...
غرق شدم تو یه سری فکـــر...
شایدم رویـــا نمی دونم ...
تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده
....
به همین سادگی !!!