تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat
 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که
:
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش
مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام
بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا
فردا بود...!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

حالم خیلی بده .سرم داره میترکه دارم دیوونه میشم .اخه واقعا حق ما نبود که از هم جدامون کنن.(فکر بد نکن منو از صمیمی ترین دوست مدرسم جدا کردن){#emotions_dlg.e13}وای اعصاب خط خطیه دلم میخواد زنگ بزنم به ولایتی(معاونمون)هر چی از دهنم در اومد بهش بگم .{#emotions_dlg.e44}اخه ما(گروه پنج نفره مون رو میگم) دو سال به هم عادت کردیم خیلی سخته که از هم جداشیم.واقعا دلم نمیخواد دوستیمون کم رنگ شه .دوست دارم مثل قبل با هم دوست باشیم اما فکر نکنم بشه اخه کلاسامون از هم جداست.شنبه قراره ببرنمون حرم اونجا که برسم اولین چیزی که از اقا امام رضا میخوام اینه که یه کاری کنه ما دوستیمون مثل قبل بمونه.

بچه ها تو رو خدا شماها هم دعا کنین.{#emotions_dlg.e5}{#emotions_dlg.e10}



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

تیلور سویفت

جاستین بیبر

سلنا گومز

مایلی سایرس

 

انریکه اگلیسیاس

اشلی تیزدال

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

دیگر نمیــ گویم گشتم نبــــود نگرد نیستـــ


بگذار صادقانه بگویمـــ گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود!!!


شما بگردید لابد مال شماستـــــ


حسین پناهی



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بقیه تو ادامه مطلب.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat

" جـدایـی "

آنقدر ها هم که فکر می کنی تلخ نیست !

اگر
هنوز حـرف های من را باور نداری،

از " نادر و سیمین "
بپرس

که از تمام دنیــا جایــزه گرفته اند

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : saba sedaghat

عمریست نشسته ام
پای لرز خربزه هایی
که هیچوقت یادم نمی
آید
کی؟!
خوردمشان…



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بقیه اش تو ادامه مطلبه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

سلام . بچه ها به نظر من وبلاگم خیلی کسل کننده و غم انگیز شده برا همین میخوام از این به بعد عکس های خواننده ها و بازیگرا رو هم تو وبم بزار .امیدوارم لذت ببرین.ماچقلب



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!!

ولی بعضی حرفارو،نه میشه گفت،نه می شه خورد!

می مونه سردل! میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سکوت!

میشه همون وقتایی که خودتم نمی دونی چه مرگته !!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ،
سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله
خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای
سیاهخ و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت
رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟))

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کنم

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...بغضش را به زحمت
قورت داد و آرام گفت :

خانوم ...مادم مریضه ... اما بابام گفته آخر ماه
بهش حقوق میدن ... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد
...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ... اونوقت
...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر
بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین
سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بچه ها من نظرات خصوصی رو بدون اینکه بخونم پاک میکنم پس لطفا نظر خصوصی نذارید.



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بچه ها مطالبی که من تو این وب میذارم برای شخص خاصی نیست چون چند نفر پرسیده بودن که این مطالب رو برا کی میذارم گفتم که همه بدونن من این مطالب رو همینجوری میذارم نه برای کسی.



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
لاک پشت ها وقتی عاشق میشن

 

تحمل دوری عشقشون واسشون راحت تره...

چون عشقشون

آروم آروم ترکشون میکنه!!!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
آدمک آخر دنیاست
بخند

 

آدمک مرگ همین
جاست بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی
ماست بخند!

آدمک خر نشوی
گریه کنی

کل دنیا سراب
است بخند!

آن خدایی که
بزرگش خواندی

به خدا مثل تو
تنهاست بخند!!!!.......



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

زخم هایت را پنهان کن...

 

                             اینجا مردم

                                          زیادی با نمک شده اند.... 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

نگـــــــران نباش،
حــــال مـــن خـــــوب اســت
بــزرگ شـــده ام ...
دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـتنگی هـــایم گم شــوم!
آمـوختــه ام،
که این فـــاصــله ی کوتـــاه،
بین لبخند و اشک
نامش زندگیست...!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

یادداشت های سوخته ام را

به همراه تمام ناگفته هایم…

در بطری نهاده …و به دست امواج دریا سپردم…

سالها گذشت و من…در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید…

مآیوسانه از امواج دریا دل بریدم…

اما حیف..

بعد مرگ تو فهمیدم…تقصیر تو نبود

گناه از دریا نیز نبود…تقصیر من بود…

در بطری باز مانده بود…



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

یکی می آید ؛ یکی می رود . . .
این قانون بقای زندگی ست . . .
اما تو که رفتی ؛ هیچکس نیامد . . .
انگار قانون بقا هم پوچ است وقتی تو نیستی . . .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

جـــــدا که شدیم…

هر دو به یک احســـاس رسیدیم

تو به “فراغـــــــــــت”

من به “فراقــــــــــــت”

یک حرف که مهم نیست….



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٧ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

زِندگی چقٍدر کثیفه

 

به کثیفی تمام بازیهای روزگار

حالم بهم میخوره از اینهمه بازی

حالم بد میشه از بازیچه بودن

متنفرم از آدم نماهایی که بدجوری رول نقششونو بازی میکنن

با تمام وجودشون حس میگیرن

اونایی که سر بازی جونشونو هم میزارن وسط

اما نمیدونن انقدر احمقن که خودشون بازیچه ی دست عروسک خیمه شبازی شونن!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بچه ها تو رو خدا ببخشید که چند روز نبودم اما امروز تا جایی که بتونم اپ میکنم.قلبماچ



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٧ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت
گرفته

  به جاش یه زخم همیشگی به قلبت
هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه
نفرت بشی

حس کنی هنوزم دوسش
داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو
باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها
باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز
سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته
سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو
پاکنی تا متوجه نشه...


چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی
پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه


اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه
قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون
وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

این سریال جزو سریالاییه که من خیلی دوسش دارم برا همین عکساش رو گذاشتم.نظر فرامش نشه.

این سمر.یه جورایی نقش اول سریال



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

این عکس ها رو از تو وب پروا(یکی از دوستای صمیمیم )برداشتم امیدوارم خوشتون بیاد .نظر فراموش نشه.بقیه اش توی ادامه مطلبه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

باد می شوم

که گیسوانت را بوسیده باشم

و لای انگشتانت رقصیده

آنگاه

تو با خود خواهی گفت :

این باد چه عاشقانه می وزد ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

چند وقتیست هر چه می گردم . . .

 

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

 

نگاهم اما . . .

 

گاهی حرف می زند ،

 

گاهی فریاد می کشد . . .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی
رو که دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره .
بعدش میای دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت
نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو
دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه
...


اینطوریه که دل همه آدما میشکنه و عشقی وجود نخواهد داشت
....


تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

فصلی خواهم سرود    

به رنگ غروب

به یاد بغض های بارانیت

آسمانی خواهم کشید

به رنگ کبود

به یاد قلب شکسته ات

حصاری خواهم ساخت

به رنگ تنهایی



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

خیلی وقت است که دلم برای کسی تنگ است
.

خیلی وقت است این دل بهانه میگیرد
.

دلم تنگ است و از این دلتنگی چشمهایم
بارانیست .

چشمهایم بارانیست و دلم هوای او
را کرده است.

یک عالمه درد دل در این دل
خسته نهفته است.

دلم تنگ است برای لحظه ای
دیدار ، برای لحظه ای نگاه به چشمانش .

دلم
برای کسی تنگ است که او در کنارم نیست .

دلم بدجور هوایش را کرده است .
در این حال و هوا ، در این لحظه های پر از تنهایی آرزو
داشتم او در کنارم بود.

حالا که در کنارم
نیست احساس تنهایی میکنم و این دل در حسرت یک لحظه دیدار با اوست .

این دل بی طاقت برای کسی تنگ است.
کسی که آتش دلتنگی را در دلم نشانده است ، اما در کنارم
نیست تا این آتش را خاموش کند.

و همچنان
این آتش، قلبم را می سوزاند .

خیلی وقت است
دلتنگ کسی هستم.

خیلی وقت است دلم هوای کسی
را کرده است.

به چه کسی بگویم درد این دل
را ، من که به جز او همدلی را ندارم.

به چه
کسی بگویم راز این دل را ، من که به جز او همرازی را ندارم.

در کنار چه کسی قدم بزنم ، نگاه به چشمان چه کسی کنم ،
دستان چه کسی را بگیرم مگر به جز او چه کسی را دارم.

در این دنیای بزرگ تنها اوست که مرا دلتنگ خودش کرده
است.

کاش در کنارم بود ، کاش تنها لحظه ای
او را میدیدم تا درد این دل پر از نیاز را به او میگفتم ، درد دلتنگی هایم را برایش
میگفتم.

دلم برای کسی تنگ است ، ولی او
کجاست که بداند در این گوشه از این دنیا دلی است که در حسرت دیدار با او  همچنان
چشم به راه نشسته است...



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

زندگی چیست ؟

اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟

اگر گریه است چرا خنده می کنیم ؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟

اگر زندگی است چرا می میریم ؟

اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی .

اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بقیه توی ادامه مطلبه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

گاهی وقتا دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم!

پر انرژی ...

با خنده هایی که از ته دلن ...

گریه
هایی که با دلیلن ...

با اون شخصیتی که جلوی هیشکی
نمیشکنه ...

و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم .....!



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat


آدم هایی هستند که بودنشون

حتی مجازی ...

به آدم آرامش می ده!

دوستی شون برات
حقیقی می شه

و یهو می شن یه قسمتی از زندگیت!



آدمایی هستن ...

که با تمام
مجازی بودنشون ،

سهم بزرگی تو حقیقت دوستی های تو
دارن!

ازتون ممنونم که با حضور مهربونتون این سهمو


به من میدین بودنتون همیشه واسم
دلگرمیه




تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

فقط برای
خودم هستم " مـــن...! "

خودِ خودم ـ ـ ـ ...

نه زیبایم و نه عروسکی
و نه محتــاج نگاهی...!

برای تو که صورتـهای رنگ شده را می پرستی

نه
سیرت آدمها را ،

هیـچ ندارم...

راهت را بگیر و
برو.........

حوالی من٬ توقف ممنـوع است



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
اعتماد
مثل کاغــذه … که اگه مچاله شد ،
 
هر
چقدر هم صافش کنى محاله به حالت اولــش برگرده !
 


تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

بچه ها بهم بگین از چی دلتون میخواد تو وبم مطلب بذارم تا من هم براتون بزارم.



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

چندتا عکس از گریه بچه ها.الاهی چقد ناز گریه میکنن! بقیه تو ادامه مطلبه.نظر یادتون نره عسلا.ماچ



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

این کارتون رو هم داداشم خیلی دوست داره برا همین من عکساشو گذاشتم.بقیه تو ادامه مطلبه.نظر فراموش نشه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

این کارتون رو خواهر کوچولوم خیلی دوست داره منم این عکسا رو برا اون میذارم نظر فراموش نشه.بقیه تو ادامه مطلب.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

این یه انیمیشنه که تیلور سویفت و زک افرون و .... گویندگان اون هستند.حالا من برا شما یه چندتا عکس خوشمل از این کارتون میذارم.نظر فراموش نشه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

تیلور تنها خواننده ایه که من با تمام وجود دوسش دارم پس تو این بخش عکساشو میذارم .بقیه اش تو ادامه مطلبه.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

اسم این وب عشقه اما من نمیخوام فقط در مورد عشق بنویسم میخوام در مورد هر چی که دوست دارم بنویسم و عکس بذارم.امیدورام شما دوستای گلممم خوشتون بیاد.قلبماچ



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

امشب واسم خوب بود....

رفتیم باغ ملی و من بعد از مدت ها سوار تاب
شدم...سوار اون وسیله دوست داشتنی... اولین تابی که سوار شدم زنجیراش خیلی بلند
بودن و من وقتی نشستم توش پاهام خورد به زمین...و این به من یاد اوری کرد
که چقدررررررر بزرگ شدم....
سوار تاب کناریش شدم که کوتاه تر بود...از
بابام خواستم که مثله بچگیام تابم بده....تا برم تو هوا...بابامم همین کارو
کرد...منم فهمیدم که چقدرررررررررررر دلم واسه بچگیام تنگ شده....
تاب میخوردم....زیاد زیاد...بالای بالا بودم....خوش به حاله پرنده
ها!!!!!چرا ما بال نداریم؟؟؟؟

میخوام دوباره بچه شم...بخندم...بی غل و غش و بلند
و واسم مهم نباشه که نامحرم اونجاس.....تیپ شنبه یک شنبه بزنم و واسم مهم نباشه که
لباسام ست نیست و ملت ببینن چی میگن...راحت بگم از پیاده روی خستم و مثله بچگیام
برم رو شونه های بابام جا خوش کنم و تا خونه همونجا بشینم...دوست شدنم با بقیه فقط
با یه جمله باشه:با من دوست میشی؟؟؟...شبا از تاریکی بترسم و برم پایین تخت مامان
بابام بخوابم...میخوام با پسر خاله هام تفنگ بازی کنم...برم دوچرخه سوار شم و تو
پارک ها وقتی سرعت میگیرم از روی زین بلند شم....از سرسره سر بخورم...تو
تاب جاشم...تو کوچه لی لی بکشم....



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی
تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر
قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ،
تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های
شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر
نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر
عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،
عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار
سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها
یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر
شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد
میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم
نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

مهربانی را در نگاه کودکی دیدم

که
ابنباتش را به دریا انداخت تا اب شیرین شود...



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست
نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود
چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی
کنیم



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است....
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند....
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.....
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است....
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم....

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری....



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

سلام عسلا .حالتون خوبه؟راستشو بخواین من این وب رو واسه این باز کردم که یکم از غم و غصه هام کم بشه.امیدوارم از دیدن وبم لذت ببرین.