تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : saba sedaghat

امشب واسم خوب بود....

رفتیم باغ ملی و من بعد از مدت ها سوار تاب
شدم...سوار اون وسیله دوست داشتنی... اولین تابی که سوار شدم زنجیراش خیلی بلند
بودن و من وقتی نشستم توش پاهام خورد به زمین...و این به من یاد اوری کرد
که چقدررررررر بزرگ شدم....
سوار تاب کناریش شدم که کوتاه تر بود...از
بابام خواستم که مثله بچگیام تابم بده....تا برم تو هوا...بابامم همین کارو
کرد...منم فهمیدم که چقدرررررررررررر دلم واسه بچگیام تنگ شده....
تاب میخوردم....زیاد زیاد...بالای بالا بودم....خوش به حاله پرنده
ها!!!!!چرا ما بال نداریم؟؟؟؟

میخوام دوباره بچه شم...بخندم...بی غل و غش و بلند
و واسم مهم نباشه که نامحرم اونجاس.....تیپ شنبه یک شنبه بزنم و واسم مهم نباشه که
لباسام ست نیست و ملت ببینن چی میگن...راحت بگم از پیاده روی خستم و مثله بچگیام
برم رو شونه های بابام جا خوش کنم و تا خونه همونجا بشینم...دوست شدنم با بقیه فقط
با یه جمله باشه:با من دوست میشی؟؟؟...شبا از تاریکی بترسم و برم پایین تخت مامان
بابام بخوابم...میخوام با پسر خاله هام تفنگ بازی کنم...برم دوچرخه سوار شم و تو
پارک ها وقتی سرعت میگیرم از روی زین بلند شم....از سرسره سر بخورم...تو
تاب جاشم...تو کوچه لی لی بکشم....